تبلیغات
ح مثل حجاب - خاطره ای از یک وبلاگ نویس

ح مثل حجاب
 

مشغول وبگردی بودم رسیدم به خاطره ی یکی از وبلاگ نویس های خوب بنام مردی به نام شقایق ؛ قسمتی از اون رو بخونید :


سلام


جمعه بود. داشتم درس میخوندم واسه امتحان امروز!

یهو مادر بزرگوارم تماس گرفت با گریه که علی زود خودتو برسون....

حال خواهرم بد شده بود یهو. سر درد وحشتناک و تهوع و ...

رسیدم خونه دیدم بچه داره میلرزه صورتش شده عین گچ!

بغلش کردم گذاشتمش تو ماشین و رسوندمش بیمارستان...


وسط ناله هاش که بزور به گوشم میرسید هی میگفت:

چادرم... داداش چادرم... داداش چادرم... چادرم... چادرم نیفته... چادرم رو بکش روم...چادرم نره کنار... چادرم... چادرم.... چادرم...


بعد از اورژانس و سی تی اسکن بردیمش بخش زنان. وقت ملاقات بود منم رفتم تو. تقریبا هیچ مردی نبود. آروم چادرش رو از دورش برداشم و گذاشتم کنار که راحت بخوابه. دکتر اومد بالا سرش. داشتم با دکترش حرف میزدم دیدم داره دستمو فشار میده.

گفتم: جونم عزیزم؟

گفت: چادرم کو...


گفتم اینجا که مردی نیست غیر از من؟! با اشاره چشمش آقای دکتر رو نشون داد! چادرش رو کشیدم روش...


+

10 سالشه کلا!

چند روز پیش بهم میگفت داداش فهمیدم کاری که آدم تو جمع خجالت میکشه انجام بده رو تو تنهایی هم نباید انجام بده چون خدا راضی نیست!

میگفت داداش بعضی این خانوما رو که میبینم دلم براشون میسوزه!

اینا نمیدونن با بی حجابیشون دل امام زمان رو میشکونن!






نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 آبان 1393 توسط شقایق
تمامی حقوق مطالب برای ح مثل حجاب محفوظ می باشد
-

کد کج شدن تصاویر